بررسی اخلاق افلاطون در رساله مهمانی

در ابتدا به گزارشي از رساله پرداخته و سپس به مبحث اخلاق به صورت خاصتري ميپردازم.
رساله مهماني افلاطون با موضوع عشق، محاورهاي است در مهماني آگاثون، ميان فايدروس،پاوسانياس، اروكسيماخوس، آريستوفانس، آگاثون، سقراط و در پايان آلكيبيادس.
آپولودورس از زبان آريستودموس حكايت ميكند: روزي سقراط را ديده كه از گرمابه درآمده و كفش به پا داشت(چنين امري كم اتفاق ميافتاد)، او از سقراط مي پرسد به كجا ميروي كه اينگونه خود را آراستهاي؟ سقراط پاسخ ميدهد كه به مهماني شام به خانه آگاثون ميروم. و از آريستودموس ميخواهد كه ناخوانده با او به مهماني بيايد و در ادامه سقراط ميگويد: «با من بيا تا آن مثل مشهور را دگرگون كنيم و بگوييم خوبان نيز به مهماني خوبان ناخوانده ميروند.» (اينجا طعنهاي است به هومر براي بيان اينكه بدان ممكن است به مهماني خوبان بروند، آنجا كه منلائوس فردي ترسو و ناتوان به عنوان مهماني ناخوانده در مهماني باشكوه آگاممنون پهلوان جنگ آور ناخوانده حاضر مي شود.) و...
گفتگو با مصرعي از فايدروس آغاز ميشود: «آيا شرم آور نيست كه شاعران در ستايش هر يك از خدايان سرودها و مناجاتها ساختهاند ولي تاكنون هيچ شاعري نخواسته است در ستايش اروس، خداي عشق، كه خدايي بس بزرگ است، شعري بسرايد؟». سقراط ميگويد كه جز عشق هنري ندارد. فايدروس اروس را خدايي بزرگ ميداند كه خدايان و آدميان او را ميپرستند، و دليل قدمت او را از پدر و مادر نزاده شدن مي داند. اروس را براي آدميان سرچشمه والاترين نعمتها ميداند، زيرا اصول مقدس(شرم از كار ننگين و تلاش براي رسيدن به آنچه زيبا و شايسته است) را كه راهنماي آدمي در زندگي تواند بود تنها در پرتو عشق است كه آشنايي با آنها ميسر است. او بيان ميكند كه:«اگر بتوان جامعه يا سپاهي از عاشقان و معشوقان فراهم آورد، اداره آن بسي بهتر و آسانتر از هر جامعه يا سپاه ديگر خواهد بود زيرا هر كسي در درستكاري و پرهيزگاري بر ديگران پيشي خواهد جست و اگر عاشقان و معشوقان دوشادوش يكديگر به ميدان جنگ بروند هر چند شمار آنان كم باشد بر همه مردم جهان پيروز ميگردند زيرا هيچ دلباختهاي در برابر ديدگان معشوق از خطر نميگريزد و هزار بار مردن را بدين ننگ برتري مينهد و معشوق را به هنگام خطر تنها نميگزارد بلكه از جان ميگذرد و به ياري او ميشتابد زيرا خداي عشق چنان شجاعتي به عاشق ميبخشد كه گويي طبيعت نيرويي شكست ناپذير در نهاد وي گذاشته است». او وفاداري، شجاعت، از جان گذشتگي را زاييده عشق معرفي ميكند. و اروس را كهنترين و نيكوكارترين خدايان و ياري رسان آدمي در كسب فضيلت و نيكبختي، چه در زندگي و چه پس از مرگ، ميداند.
پاوسانياس به دو اروس(زميني و آسماني) معتقد است به اين دليل كه دو آفروديته(خدابانوي زيبايي) هست. او بيان ميكند كه هيچ كاري به خودي خود نه زشت است و نه زيبا، و زشتي و زيبايي هر كار را بسته به چگونگي آن ميداند. وي اروس زميني را متعلق به مردمان فرومايه ميداند كه به دوست داشتن پسران قناعت نميورزند بلكه به زنان نيز بر حسب هر چه پيش آيد خوش آيد دل ميبندند و با تن معشوق مهر ميورزند نه با روحش، و به ظاهر ميپردازند نه به معني، و يگانه مقصودشان تسكين شهوت است و.... اما اروس آسماني كه در ايجاد او زني سهيم نبوده، از اين رو تنها روي با پسران دارد و گرد هوي و هوس نميگردد، از اينرو الهام يابندگان از او تنها به پسران دل ميبازند كه طبعا خردمندتر و نيرومندتر از زنانند. او به بيان آداب و رسوم عشقورزي در سرزمينهاي گوناگون ميپردازد، و در بيان آداب شهر خود چنين ادامه سخن ميدهد كه: «در شهر ما عشقورزي آشكار بهتر و زيباتر از عشق پنهاني است و اگر كسي دل به جواني ببندد كه به اصالت و نيكي برتر از اقران خويش است هر چند به ظاهر زيبا نباشد همه او را تشويق ميكنند و ميستايند و هيچ كس نميانديشد كه او كاري زشت مرتكب ميشود. همچنين در شهر ما كاميابي در عشق زيباست و ناكامي زشت و ننگين. رسم و آيين ما به عاشق اجازه ميدهد كه براي بدست اوردن دل معشوق كارهايي كند كه اگر براي مقصودي ديگر به آنها دست مييازيد در معرض سختترين نكوهشها قرار ميگرفت». او هدف عاشق را پسنديده و عالي ذكر ميكند. و عشق ورزيدن و دست دوستي به عاشق دادن را در شهر خود همواره زيبا توصيف ميكند. او كار زشت را در برآوردن تقاضاي مرد بد(كسي تن را بيشتر از روح دوست دارد) به وجه بد ميداند، و كار زيبا را در برآوردن آرزوي انسان شريف(آنكه به روحي زيبا دل باخته و همه عمر بر سر پيمان خويش استوار است) به وجه نيكو ميداند. و دو اصل را بر ميشمارد كه عاشق پيوسته بايد در انديشه افزايش دانش و خرد و فضيلت معشوق باشد و معشوق نيز همواره بر آن باشد كه دست رد به سينه عاشق(كسي كه معشوق را بهتر و خردمندتر ميسازد) نزند. پاوسانياس اروسي كه با آفروديته آسماني پيوند دارد را هم براي جامعه و هم براي يكايك افراد سودمند ميداند، زيرا عاشق و معشوق را برآن ميدارد كه جز به فضيلت و خردمندي نپردازند، در حالي كه همه عشقهاي ديگر با آفروديته زميني پيوستهاند و خود نيز زميني و فرومايهاند.
اروكسيماخوس بر اين كه اروس بر دو نوع است با پاوسانياس هم عقيده است. و چنين بيان ميدارد كه در پرتو دانش پزشكي دريافته كه نيروي آن تنها اين نيست كه روح آدميان را به سوي زيبايي سوق دهد بلكه در چيزهاي ديگر نيز مانند تنهاي جانوران و گياهان، و حتي در همه كائنات اثر اروس نمايان است. «تن هر دو نوع اروس را در خود نهفته دارد. چنانكه ميدانيد ميان تن سالم و تن بيمار فرق است و آن دو همانند يكديگر نيستند. دو چيز كه همانند يكديگر نباشند خواهشها و عشقهايشان نيز همانند يكديگر نميتواند بود. بنابر اين اروسي كه بر عنصر سالم حكمفرماست غير از اروسي است كه در عنصر بيمار اثر ميبخشد». وي پيروي از خواهشهاي تن سالم را نيك و لازم ميداند و آنرا موافق دانش پزشكي بر ميشمارد، در حالي كه برآوردن خواهشهاي تن بيمار را ناپسند و زيانآور قلمداد ميكند. و بزرگترين استاد پزشكي را كسي ميداند كه تن آدمي را چنان دگرگون سازد كه از اروس بد روي بتابد و از اروس نيك پيروي كند(پزشك استاد بايد بتواند كاري كند كه در تن آدمي عناصر متضاد، مانند گرمي و سردي و تلخي و شيريني و خشكي و رطوبت، ستيزهجويي را به يك سو نهند و با يكديگر هماهنگ گردند و دوستي گزينند). او بيان ميدارد كه دانش پزشكي،هنر موسيقي و هنر ورزش و كشاورزي هستي خود را از خداي عشق دارند. خلاصه كلام اينكه در موسيقي و پزشكي و ديگر هنرهاي كه با امور انساني و خدايي سر و كار دارد بايد تا آنجا كه ميسر است هر دو اروس را در نظر گرفت زيرا دو اروس در همه آنها وجود دارد. او همه مراسم ديني را به منظور پرورش اروس نيك و معالجه اروس بد ميداند. هر دو اروس را داراي نيروي بيپايان ميداند، ولي اروسي را كه منشا خويشتنداري و عدالت و نيكي در آدميان و خدايان است را بسي نيرومندتر، و نيكبختي آدميان كه در پرتو دوستي با يكديگر و با خدايان بدست ميآيد را حاصل آن معرفي ميكند.
آريستوفانس اروس را بيش از همه خدايان به آدميان وابسته و آن را مداواي دردي كه رهايي از آن بزرگترين نيكبختيهاست ميداند. در اينجا او به ذكر اسطورهاي ميپردازد كه مربوط به انسان اوليه است و آن «مردزن»[همانند اسطوره جمشيد كه نخستين انسان در دين زردشت است] است، كه خدايان به دليل گستاخي آدميان او را به دو نيم كرده تا ناتوان شود. او عشق آدميان به يكديگر را در اشتياق به بازگشت به صورت نخستين ميداند. و از رو هر يك از انسانها را در جستجوي نيمه ديگر خويش ميداند. از اينرو انسانها بايد به پرستش خدايان ترغيب كرد تا از خشم دوباره خدايان جلوگيري نشود(باز به دو نيم شدن انسان كه اينبار يك پا گردد) و چاره آن پيروي از فرمان اروس است. او خطابه خود را اينچنين به پايان ميبرد كه: «اگر ما روزي از عشق راستين بهره يابيم و هر كس معشوقي را كه نيمه ديگر او متعلق به اوست بدست آورد و به طبيعت نخستين خويش بازگردد همه آدميان نيكبخت خواهند شد. ولي چون در حال كنوني بدان كمال نميتوانيم رسيد لااقل بايد در پي معشوقي بگرديم كه فكر و روحش همانند فكر و روح خود ما باشد و خداي عشق را كه اين نعمت به دست اوست بستاييم زيرا او يگانه خدايي است كه در اين راه به ياري ما ميرسد و ما را به سوي آنكه خويش و نيمه ديگر ماست رهبري ميكند و به ما اميد ميبخشد كه اگر خدايان را محترم بداريم و سر از فرمان آنان برنتابيم در آينده ما را به طبيعت نخستين بازخواهند گرداند و نيكبخت خواهند ساخت».
آگاثون معتقد است كه حاضران خداي عشق را نستودند بلكه درباره نعمتهاي او سخن راندند. او درباره چگونگي اروس ايراد سخن مي كند و اروس را به خاطر زيباتر و بهتر بودن، نيكبختتر از همه خدايان ميداند. او اروس(از پيري گريزان است و همواره در ميان جوانان به سر ميبرد) را جوانتر و شادابتر از همه خدايان معرفي ميكند، او اروس را لطيفو نازك طبع و بنابراين گامهاي او را بر دل و جان لطيف خدايان و آدميان ميداند. از فضايل اروس زيبايي، عدالت، خويشتنداري(فرمانروايي بر ميلها و هوسها)، شجاعت، دانايي و خردمندي را برميشمارد. «هر كه نظر اروس بر او بيفتد شاعر شود هر چند تا آن روز با خدايان دانش و هنر بيگانه بوده باشد». اروس در همه هنرها قدرت خلاقه دارد، از يك سو هستي بخش همه جانداران است و از سوي ديگر استاد و آموزگار همه هنرهاست. اروس بهترين و زيباترين موجودات است و همه نيكيها و زيباييها از اوست. و خطابه خود را در وصف اروس با اين شعر به پايان ميبرد:
«عشق آدميان را با هم آشتي ميدهد
و به درياها آرامش و صفا ميبخشد.
توفانها را فرو مينشاند
و غمگينان را تسلي ميدهد و در خواب خوش فرو ميبرد.
عشق ما را از بيگانگي ميرهاند
و در ميان ما تخم انس و الفت ميپراكند
و آميزش ما را با يكديگر تحت نظام و قاعده در ميآورد.
به ما مردمي و مهرباني ميبخشد و خشونت و كينه را از ما دور ميسازد.
خردمندان او را ميستايند و خدايان دوستش دارند.
هواخواهانش با شور و اشتياق سر در پي او مينهند
و آنان كه او را يافتهاند دست از دامنش بر نميدارند.
پدر فراواني و ظرافت و زيبايي و آرزوست.
همواره جوياي نيكي است و گريزان از بدي.
هنگام رنج و بيم و آرزو و اميد رهاننده و راهنمايي بهتر از او نيست.
از اين رو همه بايد سر در پاي او نهيم
و با نغمه او كه همه خدايان و آدميان را مسحور ساخته است
هم آواز گرديم.»
سقراط هر چند كه شيوايي خطابه آگاثون را ميستايد اما بيان ميدارد كه تاكنون ميپنداشته است كه براي وصف چيزي بايد حقيقت آن را بيان كرد. و حاضران را به تظاهر ستايش خداي عشق متهم ميكند. و سپس ميگويد كه آماده است به شيوه سخن گفتن خود حقيقت اروس را بيان دارد. عشق، عشق كسي است. و عشق خواهان چيزي است كه آن را ندارد و به آن نياز دارد. و اروس عشق به زيبايي است. عشق نيازمند زيبايي است، اروس بيبهره از نيكي و نيازمند نيكي است. و در ادامه گفتگويش سقراط مطالبي كه از زني به نام ديوتيما اهل مانتيه(استاد سقراط در مساله عشق) درباره عشق آموخته بود بيان كرد. اروس با اينكه نه خوب است و نه زيبا، لازم نيست زشت و بد باشد بلكه چيزي ميان آن دو. اروس ميانگيني ميان خدايان و موجودات فاني است. اروس دموني بزرگ است و دمونها ميانگيني هستند ميان خدايان و موجودات فاني. و واسطهاي ميان خدايان و آدميان، دعاهاي آدميان را به خدايان ميبرد و فرمانهاي خدايان را به آدميان ميآورد. و فاصله بين خدايان و آدميان را پر ميكند و از بركت هستي او همه جهان به هم ميپيوندد و به صورت واحدي در ميآيد. خدايان هرگز با آدميان رابطه مستقيم ندارند و هر رابطهاي ميان خدا و آدمي به ياري دمونهاست. يكي از دمونها اروس است. سپس به ذكر داستاني از زاييده شدن آفروديته و بسته شدن نطفه اروس(پنيا كه نياز و تنگدستي است با پورس پسر ميتس خداي جويندگي و تلاش) ميپردازد. و اروس را برخوردار از دو خاصيت دانايي و چارهگري از پدر، و نادان و ناتوان از مادر ميداند. هم فيلسوفي است جوياي دانش و هم جادوگري است مغلطه باز. نه تهيدست است و نه توانگر و همواره حالتي ميان دانايي و ناداني دارد. جويندگان دانش كساني هستند كه ميان دانايي و ناداني قرار دارند و اروس نيز از آن جمله است، زيرا دانش يكي از زيباترين چيزهاست و اروس چون دلباخته زيبايي است همواره در جست و جوي دانش است. اروس فيلسوف است، ميانگيني است ميان دانا و نادان[تعريف فيلسوف]. آنكه در خور دوست داشتن است براستي زيبا و لطيف و كامل و نيكبخت است در حالي كه عاشق از نوعي ديگر است. اروس عاشق زيبايي است، و طالب نيكي. عشق به طور كلي هرگونه كوششي است براي رسيدن به خوبي و نيكبختي، و اين خود والاترين هدف هر آدمي است. عشق عبارت است از اشتياق به دارا شدن نيكي براي هميشه. راه جويندگان نيكي و عاشقان راستين عبارت است از توليد و بارور ساختن چيزي زيبا، خواه آن چيز زيبا تن باشد و خواه روح. «همه آدميان، چه در تن و چه در روح خويش، نطفهاي نهفته دارند. چون آدمي به سني معين برسد طبيعتش اشتياق توليد و بارور ساختن مييابد. ولي طبيعت آدمي... در زيبايي ميتواند نطفه بگذارد. مقصود از آميزش زن و مرد نيز همين است و اين خود عملي است الهي، و كشش و اشتياق به توليد و خود توليد جنبه خدايي و جاوداني موجودات فاني است.... زيبايي(هماهنگي و سازگاري) الههاي است كه زايش را رهبري ميكند... مشتاقان توليد ديوانهوار سر در پي زيبايي ميگذارند زيرا زيبايي آنان را از درد اشتياق ميرهاند». هدف عشق، توليد مثل و توليد در زيبايي است. زيرا استعداد توليد مثل جنبه جاودانگي موجودات فاني است. غايت عشق دارا شدن نيكي براي ابد است، عشق در آن واحد خواهان نيكي و جاويداني است. طبيعت هر موجود فاني همواره در اين تلاش است كه جاويدان بماند و بدين مقصود از راه توالد و تناسل ميتواند رسيد بدين سان كه هميشه موجودي تازه و جوان به جاي موجود پير بگذارد. به همين سبب است كه هر جانوري به حكم طبيعت كودكان خود را بر همه چيز برتري مينهند. «دانش و فضيلت انساني كه زاده شعرا و هنرمندان راستين است و والاترين دانشها دانشي است كه براي سامان دادن جامعهها و خانوادهها بكار ميآيد و خويشتنداري و عدالت نام دارد. كسي كه خدايان نطفه اين دانش را در روحش به وديعه نهادهاند چون بالغ گردد و استعداد توليد و آفريدن بيابد همه جا در پي زيبايي ميگردد تا نطفه خود را بسپارد زيرا چنان روحي هرگز نميتواند با زشتي بياميزد و در آن توليد كند» بدين سان در روحي زيبا كمر به تربيت ميبندد. كه بسي فرزندان روحاني بزرگ بدنيا آورده و كارهايي بزرگ به انجام رساندهاند(همانند هومر،هسيودوس و ديگر شاعران و هنرمندان؛ لوكورگوس و سولون كه با قوانين لايزال خويش يونان را از بينظمي رهايي داد و سامان بخشيد). والاترين و مقدسترين سر را اينگونه بيان ميدارد: «كسي كه بخواهد براي رسيدن به مقصود نهايي عشق راه درست را در پيش گيرد بايد در روزگار جواني به تنهاي زيبا دل ببازد. اگر بخت يارش باشد و رهبري كارآزموده به راهنمايي او كمر بندد، نخست به يك تن زيبا دل ميبندد و ميكوشد تا نطفهاي را كه در درون خويش نهفته دارد از راه سخنان زيبا به او بسپارد و به همراهي او آن را بپرورد. سپس در مييابد كه زيبايي يك تن با زيبايي تنهاي ديگر يكي است و همه آن زيباييها از يك تبارند. پس به خود ميگويد اگر من شيفته زيبايي تنم، علتي نميبينم كه تني را بر تنهاي ديگر برتري نهم. با پديدار شدن اين شناسايي عاشق همه تنهاي زيبا ميگردد و از دلبستگي به يك تن تنها دست برميدارد و اين گونه دلبستگي را حقير ميشمارد. چون بدين مرحله رسيد چشمش به ديدن زيبايي روح باز ميشود و آنگاه در مييابد كه زيبايي روح بسي برتر از زيبايي تن است. در اين هنگام اگر جواني بيابد كه روحي زيبا دارد گر چه از زيبايي تن چندان بهرهاي نيافته، دل در او ميبندد و به جست و جوي انديشهها و سخناني ميپردازد كه به ياري آنها بتواند او را تربيت كند و هر روز بهتر و شريفتر از روز پيش سازد. ولي در اين پايه هم نميماند بلكه خواه و ناخواه به پايهاي بلندتر گام ميگذارد و زيبايي اخلاق و آداب و سنن و قوانين را ميبيند و خويشي و يگانگي آنها را در مييابد و زيبايي تن را به ديده حقارت مينگرد و از آن روي بر ميتابد. در اين هنگام راهنما بايد روي او را به سمت دانشها و هنرها بگرداند تا زيبايي آنها را نيز ببيند. چون بدينسان با مظاهر گوناگون زيبايي آشنا شد، از آن پس پايبند مظهري واحد نخواهد بود و اسير زيبايي نوجواني يا روحي يا عملي نخواهد ماند بلكه به ميان درياي بيپايان زيبايي خواهد راند و با يك نظر همه پهناي آن را خواهد نگريست و در آن حال بسي سخنان زيبا و انديشههاي ژرف خواهد آفريد و به ياري نيرويي كه از آنها خواهد يافت، به يگانه شناسايي خاصي كه موضوعش زيبايي خاصي است دست خواهد يافت.... در پايان راه يكباره با زيبايي حيرت انگيزي كه طبيعتي غير از طبيعت زيباييهاي ديگر دارد رو به رو ميگردد و آن زيبايي خاص... همان چيزي است كه همه كوششها و سير و سلوكها براي رسيدن به آن صورت گرفته است. آن زيبايي اولا موجودي سرمدي است كه نه بوجود ميآيد و نه از ميان ميرود و نه بزرگتر ميگردد و نه كوچكتر. در ثاني... آن زيبايي... چيزي است در خويشتن و براي خويشتن كه همواره همان ميماند و هرگز دگرگوني نميپذيرد، و همه چيزهاي زيبا فقط بدان سبب كه بهرهاي از او دارند زيبا هستند، ولي اين بهرهوري نه چنان است كه پيدايش و نابودي آن چيزها براي آن سود و زياني داشته باشد». كسي كه آن زيبايي راستين را با روح بنگرد به زادن و پروردن فضايل راستين توانا ميگردد و پاداشش اين است كه در جرگه دوستان خدا در ميآيد و زندگي جاودان مييابد.
آلكبيادس در حالي كه مست است وارد مهماني ميشود. او به ستودن سقراط ميپردازد. و با تمثيل سقراط به صندوقچههايي كه پيكرسازان از حصير به شكل سيلن نشسته ميسازند و نيي به دستش ميدهند(صندوقها را بگشايند پيكر خدايان در درون آن است) آغاز ميكند. بعد سقراط را همانند مارسواس ديو(از نظر صورت ظاهر، گستاخي و نيرنگبازي، مسحور كننده، فاش كننده اسرار الهي) تشبيه ميكند. زيرا سقراط كه سخن ميآغازد او را(كه حاكم آتن است) به اعتراف وا ميدارد كه از حكومت بر خويشتن ناتوان است. و او را نزد سقراط شرمسار ميكند زيرا ميداند كه اگر از فرمان او سر ميتابد براي اين است كه تجليل و تكريم مردمان او را از اطاعت فرمان سقراط باز ميدارد، از اينرو از او ميگريزد. و سقراط پيوسته چنان مينمايد كه دلباخته خوبرويان است و دور از آنان نميتواند بسر ببرد. در هر بحثي كه پيش آيد خود را نادان مينمايد. اين ظاهر اوست. اگر اين صندوقچه را بگشايد جهاني از خويشتنداري و دانايي در آن نهفته مييابيد. او كمترين اعتنايي به زيبايي و توانگري و مقام اجتماعي هيچ كس ندارد و همه اين مزايا را به پشيزي نميخرد و در ته دل همه ما را به چشم حقارت مينگرد. ولي اين امر را هرگز به زبان نميآورد. آنچه آلكبيادس در درون سقراط، ديده چنان الهي و آسماني و زيبا بود كه بياختيار در برابر او به زانو درآمد و آماده شد كه به هر فرماني كه ميدهد سر بنهد. و در اينجا حكايتي كه بين او و سقراط در تنهايي اتفاق افتاده بود را شرح كرد، و سقراط به آلكيبيادس ميگويد «ديده خرد هنگامي باز ميشود كه چشم سر ناتوان ميگردد و تو از اين مرحله هنوز بسيار دوري». و... آلكيبيادس سقراط را بي اعتنا به زيبايي ظاهر، مال، مقام اجتماعي و همواره فردي متين و آرام، كه جهاني از معرفت و معني در او نهفته، كه همانند او يافت نميشود، توصيف ميكند. بعد از تحقير و استهزائي كه در برابر سقراط شده داد سخن ميراند....1
افلاطون از سطح اخلاقيات رايج و معمول يوناني فراتر نميرود، و مصاحبت طبيعي با مردان(پسران زيبا) را مرجح بر زنان ميداند و در نگاه يونانيان ارتباط با يك مرد ارزشمند تلقي ميشده است؛ زيرا تفاوت ميان مردان و زنان در مرتبه است نه در نوعشان.2 در يونان آن روزگار فلسفه عبارت از كشف طريق جديدي براي حيات عقلي ميدانستند كه جدا از حيات اجتماعي نميتوانست باشد. و بعضي از رسوم و عادات يوناني اين عصر در فلسفه افلاطوني نمايان است، و در بعضي تضاد بين رسوم زمانه و فلسفه ديده ميشود كه نتيجه برخي از اين تضادها را در محكوميت سقراط ميتوان مشاهده كرد. در رساله مهماني افلاطون، فيلسوف به عنوان عاشق مشتاق و ملهم معرفي ميشود. و فلسفه امري است كه استاد به توليد روحاني در نفس شاگرد ميپردازد، و اين توليد در آنجا صورت ميپذيرد كه جمالي باشد و عشقي برانگيزد. و عشق مستلزم ميل به خلود است، خواه عشق به پيكر زيبا، خواه عشق به روان زيبا كه نيروي خرد را هم در استاد و هم در شاگرد بيدار ميكند. از اين راه زندگي روان به زندگي تن پيوند ميخورد. «عشق از مرحله ميل غريزي كه موجود زنده را به توليد موجود ديگري مشابه خود وا ميدارد تا مرحله شهود بغتي جمال ازلي و لايزال پياپي ارتقاء مييابد، و اين ارتقاء در مراتب كليت است، همينكه آدمي از مقام شيفتگي به زيبايي يك تن بدانجا فرا رسد كه از هرگونه جمال مجسمي شوريده و پريشان شود در مدارج عشق ارتقاء يافته است، وليكن مافوق جمال مجسم مرحله ديگري است و آن زيبايي جانها و پيشهها و دانشها است كه همه زيبائيها از آن بدر ميآيد». افلاطون مقام عشق را همانند ملائك در اديان، كه واسطه بين مردم و خدايانند، معرفي ميكند. اروس يكي از ملائك است كه دعاهاي مردمان را به نزد خدايان ميبرد و مواهب خدايان را به مردم ميرساند. او راهبر دل به سوي زيبايي و خرد است. جذبه عاشق حاكي از شوريدگي جان كسي است كه تصوير جمال ازل را در عالم محسوس باز ميشناسد و اين همان جمالي است كه نفس در آن روزگار كه همراه خدايان ميزيست، در آن تأمل كرده بود. پس اين جذبه سرآغاز فيلسوف شدن است، و بالهاي جان را به وي باز ميگرداند و موجب تشحيذ نفس ميشود.3
افلاطون در اين رساله به بيان فضايل اخلاقي حقيقت طلبي، شجاعت، خويشتنداري، خردمندي(دانايي)، عدالت ميپردازد. از وصف عشق هركس اوصافي برميشمارد و از آثار نيكوي آن سخن ميراند، تا خود سقراط كه حقيقت گويي را پايه كار ميداند لب به سخن مي گشايد. در نگاه او مهمترين پايه هر كار حقيقتگويي است. معرفت مساوي با فضيلتمندي است، و فلسفه افلاطون جداي از فرد و اخلاق او نيست. و اين فضيلتمند است كه به درجه اعلاي عقلانيت و فلسفه دست مييابد. «احكام ناظر به فضيلت مربوط به افعال را، ثانوي و مبتني بر احكام ناظر به به فضيلت مربوط به فاعلها و انگيزهها يا ويژگيهاي آنها ميانگارد،... هيوم در جايي مينويسد: وقتي عملي را تحسين ميكنيم، فقط انگيزههايي را كه موجب آن شده است در نظر داريم. كار خارجي هيچگونه امتيازي ندارد. همه افعال فضيلتمند، امتياز خود را از انگيزههاي فضيلتمند ميگيرند»4. در نگاه افلاطون فضيلت صرف عمل حق نيست.
«اخلاق افلاطون مبتني بر جستجوي سعادت و نيكبختي است...و بالاترين خير انسان توسعه و پيشرفت حقيقي شخصيت انسان به عنوان موجودي عقلاني و اخلاقي، رشد و پرورش صحيح نفس او، خوشي وآسايش هماهنگ كلي زندگي است. وقتي كه نفس آدمي در حالتي است كه بايد در آن باشد، در آن صورت انسان نيكبخت و سعادتمند است»5. كشف طبيعت و ماهيت زندگي خوب امري است عقلاني، و جهل(عدم شناسائي خير) است كه منجر به رفتار غير اخلاقي ميشود.6 «هيچكس خواسته و از روي اراده كار نادرست نميكند»7. و در نگاه افلاطوني فضيلت با غايت به هم گره ميخورند.8
عشق افلاطوني، نمونه پيروي همه فعاليتهاي فكري و معنوي از فلسفه است. اروس يا عشق به نظر افلاطون همواره متوجه و مرتبط با زيبايي است. به اعتقاد او نفس قبل از تولد در نظاره ناب عالم مثل به سر ميبرده، و مشاهده يك شيء زيبا، يادآور نفس است. نفس پس از فراگيري عشق ورزيدن به يك شيء زيبا، به عشق ورزيدن به سايرين ميرسد. و سپس درمييابد كه اين همان زيبايي است كه خود را در همه متجلي ميكند. از عشق به صورت زيبا، به عشق به نفوس و از آن، به عشق دانشهاي زيبا ميرسد و از دلبستگي به اشياء كثير، يعني پوششهاي محسوس مثال زيبايي، دست ميكشد. عشق، به شناخت خود صورت مثالي زيبايي و از آن به شناخت عالم مثل در كل، و در حقيقت عشق به فلسفه، ميرسد. و اين رشد و تحول به شناخت كاملا عقلاني عالم مثل(فلسفه از نگاه او) ميانجامد. عشق به زيبايي، بر موجودي عاقل(انسان) استوار است، كه بايد به بازشناختن كامل عقل به وسيله خود عقل، نه با احساس و شهود منتهي شود.9
نظريه اخلاق افلاطون به قصد نفي نظريههاي نادرست درباره چيستي فضيلت، با بخش سلبي آغاز ميگردد. او بر يكي نبودن فضيلت و لذت تاكيد ميكند. قانون اخلاقي تنها بر عقل كل(آنچه بين همه آدميان مشترك است)بنا ميشود. غايت فعل اخلاقي بايد در خود عمل اخلاقي باشد، و اخلاق ارزش ذاتي داشته باشد. بنابر اين بايد فضيلت غايت في نفسه خود تلقي شود. فضيلت عمل حقي است كه از ادراك عقلاني(چرايي) نسبت به ارزشهاي حقيقي سرچشمه ميگيرد. در نگاه افلاطوني فضيلت مبتني بر عقل(آگاهي و شناخت) است، و فضيلت حقيقي ميداند كه رو به چه غايتي دارد، و شناخت ماهيت عاليترين غايت، مسئله اصلي علم اخلاق ميشود. افلاطون بارها ميگويد كه غايت هر فعل اخلاقي، سعادت است. سعادت، خير و خوشي كاملا هماهنگ در زندگي است، تنها آن انساني سعادتمند است كه نفسش در حالتي است كه بايد باشد؛ يعني در واقع تنها انسان عادل، خوب و شريف، سعادتمند است. سعادت در انديشه افلاطوني نام ديگري براي خيراعلي است. و در حقيقت همه علم اخلاق وي، تنها اعمال و به كارگيري نظريه مثل است. حقيقت تنها از آن صورت مثالي است. و ماده مانع فعاليت آزادانه صورت مثالي. بنابراين فضيلت حقيقي، رخت بربستن از عالم محسوس، كنارهگيري از امور دنيوي و حتي دوري جستن از زيبايي محسوس به سوي آرامش و سكون نظاره فلسفي است. خير اعلاي افلاطون تركيبي از چهار جزء است: 1ـشناخت مثل آنگونه كه به خودي خود هستند، يعني فلسفه. 2ـ نظاره مثل آنگونه كه در عالم محسوس ظاهر ميشوند(يعني عشق و لذت بردن از ادراك هر آنچه زيبا، منظم و هماهنگ است). 3ـ فراگيري دانشها و هنرهاي خاص. 4ـ پرهيز نكردن از لذتهاي محسوس سالم، پاك و بيآلايش. افلاطون دريافت كه انسان نميتواند با يك جهش به انتهاي فضيلت عقلاني صعود كند. او بالضروره بايد از مرحله مقدماتي فضيلت مرسوم بگذرد. عادتها و رسوم خوب بايد به انساني كه هنوز به بيداري عقلي نرسيده است منتقل شوند، تا هنگامي كه عقل پا به عرصه گذاشت، زمينه را از پيش آماده و فراهم بيابد. چهار فضيلت اساسي وجود دارد كه سهتاي آنها با سه جزء نفس مطابقت دارد، و چهارمي وحدت سايرين است. فضيلت عقل، حكمت است. فضيلت نيمه شريف نفس ميرا، شجاعت و فضيلت اميال پست، اعتدال يا خويشتنداري است كه در آن، هوسها خود را به تدبير عقل ميسپارند. فضيلت چهارم، يعني عدالت، از سايرين ناشي ميشود. عدالت به معناي تناسب و هماهنگي بوده و زماني به نفس تعلق ميگيرد كه تمام سه جزء نفس به وظيفههاي خود عمل كرده و با يكديگر همكاري نمايند.10
در شرحي كه افلاطون از عشق ميدهد، ميل جنسي نقش مبدأ و تمثيل و دشمن را دارد: شادابي و تحرك زندگي مبدأ عشق، و زيبايي جسمي نقطهاي است كه صعود و عروج از آن آغاز ميشود. ولي اگر ميل جنسي به خود بسنده كند و در انزوا بماند، خود را تباه و به پستي ميگرايد. و اگر مبدأ جسماني در ميان نباشد اروس روي نمينمايد، و انديشه تهي ميماند. فلسفه افلاطون نيروي عظيم ميل جنسي را ميشناسد، و با آن هم متحد است و هم در نبرد. هنگامي با آن به نبرد برميخيزد كه ميل جنسي خود را مستقل سازد و اصالت انساني را به پستي سوق دهد و بدين سان چشم را از ديدن حقيقت هستي ناتوان سازد. و «تفكر فلسفي، اشتياق عاشقانه است كه به عروج بال ميگشايد. در اين حركت ما گاه بالا ميرويم و گاه به زير ميافتيم و بدينسان تزلزل خود را تجربه ميكنيم. گاه ميافتيم و از خود غايب ميشويم، و گاه دوباره به نيروي عشق پر ميگشائيم. زيرا عشق مانند فلسفه، هستي ميانهاي است: هم داشتن است و هم نداشتن. در عين اينكه به مقصود نميرسيم ما را آكنده و خشنود ميكند. در اسطورهاي كه در مهماني به ميان ميآيد، عشق پسر غنا و فقر است. در يك روز دمي چون تيرش به هدف رسيده است، ميبالد و ميشكفد، دمي ديگر پژمرده ميگردد و ميميرد ولي ساعتي نميگذرد كه دوباره سر بر ميدارد و زنده ميشود، و هر چه بدست ميآورد زود از دست ميدهد. عشق فلسفي از آن هستي ناپايدار ماست و جز آن مكاني ندارد.... افلاطون از خلال تشريحهاي منطقي و مبتني بر عقل، آينهاي صافي در برابر ديدگان ما قرار ميدهد: اين آئينه، آئينه عشق است و شناسنده در اين آئينه يا خود را باز ميشناسد يا نميشناسد. نگريستن در اين آئينه ممكن است شوقي برانگيزد كه فهميدن و شناختن و زيستن، نخستينبار در پرتو آن داراي معني ميشود. در اين راه آئينههاي فراوان است كه انواع عشق در آنها منعكساند. در هر آن امكان اشتباه هست. حتي گامي به قله مانده ممكن است، همه چيز باژگون شود».11
منابع:
1ـ دوره آثار افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفي و رضا كاوياني، انتشارات خوارزمي، تهران، 1380، جلد اول، صص 450 ـ 395.
2ـ استيس، والتر ترنس، تاريخ انتقادي فلسفه يونان، ترجمه يوسف شاقول، موسسه انتشارات دانشگاه مفيد، قم، 1385، ص 213.
3ـ بريه، اميل، تاريخ فلسفه، ترجمه علي مراد داودي، مركز نشر دانشگاهي، تهران، 1374، جلد اول دوره يوناني، صص 159ـ 144.
4ـ فرانكنا، ويليام، فلسفه اخلاق، ترجمه هادي صادقي، كتاب طه، قم، 1383، ص 141.
5 ـ كاپلستون، فردريك، تاريخ فلسفه، ترجمه جلال الدين مجتبوي، انتشارات علمي و فرهنگي و سروش، تهران، 1380، جلد اول، ص 249.
6 ـ پاپكين، ريچارد، كليات فلسفه، ترجمه و اضافات جلال الدين مجتبوي، انتشارات حكمت، تهران، 1383، صص 12ـ10.
7ـ مگي، بريان، فلاسفه بزرگ، ترجمه عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمي، تهران، 1377، ص 37.
8 ـ راداكريشنان، سروپالي، تاريخ فلسفه شرق و غرب، ترجمه خسرو جهانداري، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1382، صص 47 ـ 45.
9 ـ استيس، همان، صص 197ـ 196.
10 ـ استيس، همان، صص 213 ـ207.
11ـ ياسپرس، كارل، افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفي، انتشارات خوارزمي، تهران، 1357، صص 131ـ 128.
* کاری از زهرا عقیق