تبليغاتX
ناشکیبا

سه روشنگري

هيلاري پاتنم، فيلسوف برجسته آمريكايي معاصر، فلسفه را "استعلاي تامل‌ورزانه" مي‌داند ـ عمل فاصله گرفتن از مشهورات، عقايد مقبول و حتي اعمال مقبول، و طرح اين پرسش نافذ كه "چرا بايد اين را درست دانست و پذيرفت؟" در برخي مقاطع سرنوشت‌ساز تاريخ، حاصل كار، سپردن شيوه‌هاي تفكرمان به دست ارزيابي مجدد عميقي است كه مي‌توانيم آن را "روشنگري" بناميم. 

پاتنم به سه روشنگري قائل است: 1. افلاطون. به عنوان يك فيلسوف روشنگري به اين معنا كه نقد بر تعصب ديني كرد و براي نمونه، دفاع درخشانش از اين حكم كه باب همه مناصب در جامعه بايد علاوه بر مردان به روي زنان نيز گشوده باشد.

2. روشنگري كه با جنبش قرن هاي هفدهم و هجدهم، با نام هابز و اسپينوزا، روسو و كانت، ولتر و فيلسوفان روشنگري در فرانسه گره خورده است. اين روشنگري نمودار ايمان به قواي علوم جديد، و نمودار دريافتي از جامعه كه برحسب آن جامعه قراردادي اجتماعي است.

3. روشنگري سوم كه دريافت آن از معرفت بسي بيشتر از دريافت قرن‌هاي هفدهم و هجدهم توام با قول به خطاپذيري است ـ توام با قول به خطاپذيري و مخالفت با متافيزيك اما بدون فروغلتيدن در شكاكيت. كه ديويي از اين حيث مي‌تواند راهنماي ما براي چنين روشنگري باشد.

منبع: برگرفته‌اي از كتاب اخلاق بدون هستي‌شناسي، هيلاري پاتنم

گاهي نيازمنديم تا تغيير و تحولي ساختاري را بينديشيم، گاهي نيازمنديم تا تغيير ساختاري را رقم زنيم. تغييرات ساختاري كه براي انساني و اخلاقي زيستن سخت به آن نيازمنديم. و چه دلهره و اضطراب‌هايي كه ممكن است در اين مسير همراهيمان كند، اما اميد به آينده‌اي روشن حتي براي روزي كه نيستيم تا سپيدي‌اش را رويت كنيم، دستمان را سخت گرم ساخته و جرياني ملتهب براي ادامه اين راه... روزهايتان سرشار از زندگي

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:57  توسط عقیق  | 

نقد پوپر بر نظريه روانكاوي فرويد

درج شده در صفحه فرهنگي تهران امروز

زيگموند فرويد، اساس روانكاوي را با نشر كتاب "تعبير رويا" پي‌ريزي كردو روانكاوي همزمان با قرن بيستم به وجود آمد.  در ابتدا هدف اصلي روانكاوي فهم جنبه‌هايي از ماهيت بيماريهاي عصبي "كنشي" بود. كاري كه پيش از اين بررسي‌اش به دليل عدم فهم ماهيت عامل رواني، به فيلسوفان و عارفان و حتي پزشكان قلابي سپرده شده بود؛ چنان كه پرداختن به اين موضوع كاري غيرعلمي تلقي مي‌شد. اين وضعيت در دهه 1880 دگرگون شد، يعني زماني كه پديده خواب مصنوعي يا هيپنوتيزم بار ديگر به عرصه علم پزشكي راه يافت. كه با اعتبار بخشي‌اش، دو سرمشق بنيادي از خواب مصنوعي منتج شد: "1. دليل متقاعد كننده‌اي ارائه شد دال براينكه اين تغييرات درخور توجه در بدن ممكن است صرفا نتيجه عوامل ذهني باشد، عواملي كه در اين مورد خود شخص آنها را موجب شده است. 2. روشنترين نشانه وجود فرآيندهاي ذهني‌اي كه فقط مي‌توان «ناخودآگاهانه» ناميدشان مشاهده شد."1 هر چند كه فلاسفه «ضميرناخوداگاه» را به منزله مفهومي نظري قبلا مورد بحث قرار داده بودند اما اين بار در پديده خواب مصنوعي به چيزي واقعي و ملموس و آزمودني تبديل شد.در نتيجه شباهت بسيار زياد ميان پديده خواب مصنوعي و نمودهاي برخي روان‌رنجوريها، از ديدگاه نظري و عملي مي توان گفت روانكاوي ميراثي دارد كه از خواب مصنوعي برايش به جاي ماند؛ مسائلي از قبيل ضمير ناخودآگاه، تشخيص ميل جنسي كودكان، تاكيد بر عامل جنسي در حيات ذهني به طور كلي؛ كه منجر به آشفته شدن دو ادعاي پيش‌داوري عقلاني و پيش داوري اخلاقي ـ زيبايي‌شناختي همه جهانيان و ابراز بيزاري آنان شد. انسان به عنوان موجودي عمدتا غيرعقلاني كه بيشتر تحت جبريت نهادي و تاريخي خويش است قرار گرفت، و انگيزه‌هاي غريزي در معناي عام و خاص آن در ايجاد بيماري‌هاي رواني نقش فوق العاده‌ مهم ايفا كرد، همچنين در فعاليت هاي عالي فرهنگي، هنري و اجتماعي نوع بشر سهيم شدند.

با وجود اينكه فرويد خود زندگي فلسفي داشت، و با روش عقلاني و علمي دست به تحليل و نتيجه‌گيري ‌زد، چنان كه در درس نامه‌هاي مقدماتي روانكاوي تاكيد مي كند كه "علم بايد توهمات متافيزيكي، پيش‌داوري‌ها و خرافات را پشت سربگذارد، اما مفهوم عقلانيت(يعني حقيقت، آزادي و عدالت) را به عنوان سنت از نسلي به نسلي منتقل كند"، اما شك به عقلاني بودن انسان در روانكاوي او به نقطه اوج مي‌رسد. كه همه فرمان ها و دستورات اخلاقي، تبديل به دستوراتي مي‌شوند كه نوع بشر به طور مستمر قادر به پيروي ازآن‌ها نيست و در هنگام نزاع و تعارض، نيروهاي غريزي نيرومندتري از موازين فرهنگي و قوانين اخلاقي موجودند، كه شاهد مثال تشخيص او جنگ ها و كشتارهاي قرن بيستم‌اند. پيامد پذيرش نامعقول بودن روان انسان و معماي زندگي فرد و جامعه، تهديد تمدن عقلاني انسان بود. گويي انسان در دو سايق عشق و مرگ خلاصه مي‌شود و تمدن همواره در پي مهار و محدود ساختن سايق‌هاي اوست. كه به تفصيل شرح آن در «تمدن و ملالت آن» رفته است.2

با پذيرش نظريه روانكاوانه فرويد، هيچ رفتار قابل تصور انساني را نمي‌توان متناقض با آن يافت.  گويا همه رفتارهاي بشري را با اين نظريه مي‌توان تعبير و تفسير كرد. همين وجه آن را در عداد محكمترين حجت و برهان براي صحت و درستي به شمار آورده‌اند. حال آنكه استحكامي چنين را مي‌توان همان نقطه ضعف دانست.

كارل پوپر يكي از فيلسوفان قرن بيستم، با طرح تمايز علم و شبه علم، بسياري از نظريات علمي مقبول قرن بيستم را زير سوال برد. او در زمستان 20 ـ 1919 نتايج حاصل از تحقيقات خود را به صورت ذيل بيان مي‌كند:


"1ـ  اگر به دنبال يافتن دليل و تاييدي براي صحت يك نظريه باشيم، تقريبا براي همه نظريه‌ها مي‌توان چنين تاييدي را پيدا كرد.

2ـ تاييدهايي را بايد به حساب آورد كه نتيجه پيشگوييهاي مخاطره‌آميز بوده باشد؛ يعني، اگر از نظريه مورد بحث بهره‌گيري نكنيم، متوقع و چشم به راه پيشامدي باشيم كه با نظريه سازگاري ندارد ـ پيشامدي كه مي‌تواند نظريه را مردود سازد.

3ـ هر نظريه علمي خوب عنوان يك منع دارد: به وقوع پيوستن بعضي از چيزها را ممنوع مي‌سازد؛ هر چه نظريه‌اي بيشتر جنبه ممانعت داشته باشد، بهتر است.

4ـ هر نظريه كه با هيچ پيشامد قابل تصور نتواند مردود شود، غيرعلمي است. ابطال‌ناپذيري حسن يك نظريه نيست(كه مردمان غالبا چنان تصور مي‌كنند)، بلكه عيب آن است.

5ـ هر آزمون اصيل يك نظريه كوششي براي تخطئه يا رد كردن آن است. آزمون‌پذيري ابطال‌پذيري است؛ ولي آزمون‌پذيري درجات مختلف دارد: بعضي از نظريه‌ها آزمون‌پذيرترند و بيش از نظريه‌هاي ديگر در معرض ابطال واقع مي‌شوند؛ اينها بيشتر خطر كرده‌اند.

6ـ دليل تاييد كننده معتبر نيست مگر هنگامي كه نتيجه اجراي يك آزمون اصيل درباره نظريه بوده باشد؛ و اين بدان معني است كه آن آزمون مي‌تواند همچون كوششي جدي ولي كمياب ناشده براي تخطئه و ابطال نظريه محسوب شود.

7ـ هنگامي كه بطلان بعضي از نظريه‌ها كه به صورت اصيل آزمون‌پذيرند به اثبات برسد، هنوز ستايندگان آن نظريه‌ها از قبول آنها دست برنمي‌دارند ـ مثلا با افزودن فعلي بعضي ملحقات و زوايد به آن، يا توجيه و تفسير آن نظريه به صورتي كه مانع ابطال آن شود. به كار بردن اين روشها هميشه ممكن است، ولي تنها به بهاي ويران كردن يا لااقل تنزل دادن وضع علمي آن نظريه اين تاييدهاي كاذب صورت‌پذير مي‌شود."3

به نظر پوپر، ويژگي اصلي نظريات علمي، تخطئه‌پذيري يا ابطال‌پذيري يا آزمون‌پذيري آنهاست. براساس اين نظريه، نظريه‌اي سازگار با همه تجربه‌هاي ممكن وجود ندارد. چنان كه نظرياتي با ابهام تعبيرات و پيشگويي‌هاي خود مي‌توانند هر چيزي را كه ممكن بود دليلي بر نادرستي نظريه ايشان باشد، به سود آن تغيير جهت دهند، براي رهايي از ابطال نظريه‌هاي خود. پوپر نظريات ماركسيگرانه تاريخ، نظريه روانكاوي فرويد و روانشناسي فردي آلفرد آدلر را چنين مي‌يابد. پوپر به پيروان فرويد خرده مي‌گيرد كه چرا وقتي با داده هاي خلاف نظريه‌شان روبرو ميشوند به جاي ابطال نظريه‌شان به توجيه داده‌ها دست مي‌يازند. چنين كاري مسلما شك برانگيز است. پوپر تحليلگران فرويدي را مصر به تاييد نظريه‌هاي خود با مشاهدات كلينيكي يافت. وي مي‌گويد: "يك بار در 1919 حالتي را به آدلر گزارش كردم كه به نظرم آدلري نمي نمود، ولي هيچ دشواري در آن نيافت كه اين حالت را از طريق نظريه احساسات خودكم‌بيني خويش توجيه كند، در صورتي كه اصلا كودك مورد نظر را نديده بود. من كه اندكي يكه خورده بودم، از او پرسيدم كه چگونه مي‌تواند اين اندازه مطمئن باشد. و او در پاسخم گفت: «به سبب تجربه هزار جانبه خودم»؛ و من كه اين سخن وي را شنيدم، نتوانستم از گفتن اين جمله خودداري كنم: «گمان مي‌كنم كه با اين حالت تازه آزمايش شما هزار و يكجانبه شده است."4 به نظر پوپر چنين نظريه‌هايي برخي از واقعيت‌ها را توصيف مي كنند، اما توصيفشان به‌سان اسطوره و افسانه مي‌ماند. نظريه روانكاوي فرويد پيشنهادات روانشناختي جالب توجهي را طرح كردند، اما با فقدان آزمون‌پذيري، مبدل به شبه علم شدند، چنان كه گويا شامل مصداق ايمان بياور تا باور كني هستند.

در عين حال كه نبايد فراموش كرد به طور كلي دانشمندان در رويارويي با داده‌هاي مشاهدتي ناقض نظريه‌شان فورا كنار نمي‌رود و اغلب به دنبال راه‌هايي براي برطرف كردن تضاد بين داده‌ها و نظريه‌ها مي گردند، مگر اينكه نظريه‌ اي همواره با داده‌هاي جديد در تضاد باشد و هيچ شيوه معقولي براي توجيه اين تضاد نيابند. و اگر رسم بر اين بود كه دانشمندان به محض برخورد با اولين مشكل به راحتي از نظريه‌شان دست كشند، در آن صورت پيشرفت علمي حاصل نمي شد.

1ـ ارغنون، شماره 21
2ـ زيگموند فرويد، تمدن و ملالت‌هاي آن
3ـ كارل پوپر، علم: حدس‌ها و ابطال ها
4ـ همان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط عقیق  | 

استبداد

گفتار خود را با طرح يك پرسش آغاز مي‌كنم: آيا قدرت سياسي در تمليك يك صنف از جامعه و بلندگوي تك‌آواز يك ايده است يا تعلق خاطرش متكثر از ايده هاي شهروندانش است؟ به نظر مي رسد جوامع امروز برخلاف دوران كهن متشكل از تفكرات گوناگون و برنهج و عمل متفاوت زير علم مليت واحد متمركزند. جامعه‌اي كه پايه‌هاي بقايش آبشخور قدرتهاي موجود آن است، كه عظيم‌ترين و ملموس‌ترينش قدرت سياسي است. قدرت سياسي به دليل ماهيت و ذات گسترش‌طلبش، همواره از پذيرش حد و مرز امتناع كرده و استعداد بالاي فاجعه‌آفريني‌اش را به رخ كشانده است. لجام گسيختگي‌اي كه از ديرباز طيف‌هاي مختلف فكري را براي ممانعت از بحران‌آفريني و اصلاح و انحصار آن در انضباط رفتاري و گفتاري مشغول داشته است. و بزرگان هر خاك و سرزميني را مجبور به تاديب و پند حكيمانه يا كلام شماتت‌آميز به عرصه قدرت سياسي داشته است. و از اينروي يكي از زيرشاخه‌هاي مهم اخلاق(يا عقل عملي) همواره سياست بوده، كه امروزه به دليل فراخي و گسترده‌گي‌اش صاحب كرسي مستقل و مجزا گشته است.

در نگاه سنتي هر گاه به سياست نظر افكنده شده، پرسش از «چه كسي» و معطوف به خصوصيات فردي حاكمان بوده است، و متون مدينه‌هاي فاضله را شرايط رهبر و حكمران اشغال مي‌كرده است. اما با گذشت زمان و به دست آوردن تجارب زيستي بيشتر براي بشر و نگاه درس آموز به گذشته و تاريخ، ثابت شد كه همواره حكومت عادلانه عمري كوتاه را سپري مي‌كند، زيرا كه مهابت قدرت سياسي عدل را از كف حاكمان مي‌ربايد و خودشيفتگي را جايگزين آن مي‌نمايد. از اينروي «چگونگي» جايگزين «چه كسي» شد، و نحوه و روش اداره امور اهميت يافت. پرسشي كه معناي استبداد را تحت شعاع خود قرار داد، دوران سنت استبداد در معناي مستبد شناخته مي‌شد كه همراه با اعمال ظالمانه و ستمگرانه بود، و در دوران جديد معناي روش‌شناسانه يافت و «تمركز زياد قدرت» را دربرگرفت. نسبت عام و خاص مطلق، يعني به استلزام منطقي نمي توان گفت كه هرجا تمركز زياد قدرت وجود دارد، ظالم و ستمگر موجود است، اما مي‌توان گفت كه هرجا ظالم و مستبد موجود است، تمركز زياد قدرت وجود دارد.

استبداد براي بشر امروز به هر نحوي برخلاف عقل و عدالت است و خواري آور. استبداد و لو بتواند مردم را راضي نگاه دارد، منكر حقوق آنان خواهد بود. مشاركت در اداره امور خود، مانند عدالت، يكي از مقتضيات ذاتي انساني است و غايتي في نفسه به شمار مي‌آيد.

اگر لازمه عقل آن باشد كه در حدود معمول، انسان را به درك جهاني واقعي قادر سازد پس بايد گفت كه توانايي گزينش نيز از لوازم عاقل بودن است. كساني كه به دنبال عرضه زندگي آرماني هستند در واقع در پي مسخ كردن انسان‌ها از انسانيت‌شان مي‌گردند تا آنها را به موجودات مغزشويي شده و خرسند از كابوس خودكامگي مبدل سازند. در واقع تضييق و محدود ساختن دايره گزينش انساني، صدمه زدن به انسانهاست. انسان موجودي خلاق و خودگردان است و از اينروي زمينه خوش‌بيني محتاط و بسيار مشروط درباره آينده معنوي و فكري بشر را به دست داده است.

در واقع مصداق استبداد و مستبد را با توجه به نحوه و روش و نتايج اعمال سياستمداران مي‌توان يافت. چنان كه در دوران مدرن نیز مصداق دو اندیشه‌ای که در عمل خانمان سوز و خانمان برانداز بوده اند، را مي‌يابيم كه یکی بر پایه عدل و مبارزه با اختلاف طبقاتی و سرمایه داری، و یکی بر پایه ناسیونالیسم عرفانی به قطب قدرت در قرن نوزدهم مبدل شدند.

فاشيست‌ها آشكارا ارزش هرگونه روش عقلاني سوال و جواب را نفي و طرد مي‌كردند. و افراد را آموزش مي‌دادند به اين دليل كه مطلقا دلواپس مسائلي كه طرح و بحث آنها ثبات حكومت را در مخاطره مي‌اندازد، نشوند؛ ساختن و پرداختن چارچوبي قوي از نظامات و اسطوره‌ها و آداب و انديشه‌ها كه حكومت را ار تكانهاي ناگهاني يا از پوسيدگي تدريجي مصون دارد، راهي است كه به ظهور ايدئولوژي هاي مربوط به حكومت مطلقه ‌انجاميد.

کمونیست و فاشیسم اگر از لحاظ نقطه نظر با هم متفاوت و متضاد بودند اما به یک نسخه عمل کردند. در واقع هر دو از توده مردم جز وفاداری و اطاعت مطلق و تسلیم و انقیاد تمام در برابر رهبران نمی خواستند، و معتقد بودند که اگر زنجیرها فروبشکند توده مردم مانند عنتری که لوطیش مرده باشد دچار کلافگی و سردرگمی خواهند شد. پس چه باید کرد؟ باید کاری کرد که مردم ارزشهای عرضه شده از طرف حکومت را بی چون و چرا بپذیرند. باید زمینه بحث را محدود ساخت و مردم را از طرح پرسشهای زیاد، و چون و چرا کردن درباره امور، بازداشت. احساس خودبزرگ بینی توده و اعتماد مفرط آنان به زمامداران خود، می تواند نوعی مصونیت در برابر نفوذهای نامطلوب ایجاد کند و ذهن مردم را از توجه به جریانها و افکار تازه منصرف گرداند. چنین مردمی خود را از هرگونه وسواس و تردید و اضطراب فارغ خواهند یافت و به دیده تحقیر و تمسخر و تنفر در بقیه دنیا خواهند نگریست.

و چنین بود که فاشیسم و کمونیسم هر دو به سیاست شستشوی مغزها روی آوردند و نسبت به هر فکر و هر کس که گمان می بردند از چارچوب مجاز می خواهد پافراتر نهد خصومت ورزیدند و برای جلوگیری از انحرافها به سانسور توسل جستند و هر کس را که نتوانست خود را با آنان هماهنگ گرداند به اختلال مشاعر و بیماری روانی متهم ساختند، یا بر چسب "دشمن خلق" بر او زدند.

«اين طرز تلقي نوين يعني سياست مبتني بر تقيل و تحديد و ستيزه و درماندگي از طريق عقيم كردن و متوقف ساختن عوامل موجده آن، طبعا كنجكاوي محض و بي‌طرفانه را دشمن مي‌دارد، يا دست كم نسبت به آن بدگمان است و هر هنري را كه آشكارا فايده‌اي به جامعه نرساند نوعي حماقت مي‌انگارد. اين مشغوليتها، اگر هم خطري جدي به شمار نيايد، بر حسب اين نظر، امري نامربوط و پر خرج و تحريك كننده يا وقت‌گذراني بيهوده تلقي مي‌شود، كه مايه تضييع و انحراف نيروهايي مي‌گردد كه آسان بدست نيامده است و به همين جهت بايد مصممانه و مستمرا در خدمت ساختمان اجتماع و حفظ كليت توجيه شده آن بكار گرفته شود. طبيعي است كه به موجب اين طرز فكر، كلماتي چون حقيقت، افتخار، تعهد يا زيبايي، صرفا به سلاحهاي تهاجمي يا تدافعي تبديل مي‌شوند.»1 و منجر به سانسور شديد و انزواي كامل از باقي دنيا(دنياي آزاد دست كم به معنايي كه مردمش هنوز آنچه را مي‌خواهند مي‌توانند بر زبان آورند و كلمات هنوز كاملا سازمان نيافته است) مي‌شود. البته اين وضع، تمام آثار و نتايج غيرقابل پيش‌بيني و خطرناك خود را به همراه خواهد داشت. و نوعي افراد را كه "مهندسان روح بشر" باشند براي امحاء كليه نفوذهاي رقيب با برنامه‌اي مركزي بسيج و سازمان‌دهي مي‌كند. اينان شهود و غريزه را جايگزين علم مي‌نمايند. و با قلع و قمع ريشه هر گونه شك و ترديد، كوشش مي‌كنند تا مسائل ناراحت كننده را طرد و تخطئه كنند، و يا با آموزش افراد آنان را از طرح چنين سوال‌هايي برحذر مي‌دارند.

متفكران عرصه سياست دموکراتیک معتقدند، باید از هر نهج و روشي كه تك‌صدايي و تك‌محوري را در متن خود دارد، پرهيز کرد و تكثر آراء شهروندان را مغتنم و محترم شمرد و از پتانسيل روش پلوراليستي موجود در جوامع سود جست. روشي كه تمركز زياد قدرت را هرگز به رسميت نمي‌شناسد و در عمل و نظر از يك كاسه‌گي قدرت‌ها دوري مي‌كند تا قدرت‌ها را به قدرت سياسي پيوند نزند و تيغي را بر دستان رهزن ندهد. و با پذيرش توازن قدرت‌ها، تعامل و تعارض ميان آنان را خجسته و ميمون انگاشته، تا هر نوع خشونت نظري و عملي را تعديل و تا حد ممكن به محو آن تلاش نمايد، تا بستر هر نوع خلاقيت در عرصه‌هاي گوناگون را بر روي شهروندان بگشايد. حادثه مباركي كه در حكومت‌هاي توتاليتر و مطلقه هيچگاه به منصه ی ظهور نخواهد رسيد.

«هين قفس برگير تا اين يك نفس باقي است ما را»

1. چهار مقاله آزادي، آيزايا برلين.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:32  توسط عقیق  | 

تعامل سه‌گانه‌ي قدرت سياسي و قدرت ديني

به نقل از تهران امروز: "رويكردهاي مختلف به دين" و اما متن كامل:

در اين مقال قصد دارم اجمالا به روابط قدرت سياسي و قدرت ديني بپردازم و مدعاي هر يك را در حد توان بكاوم. در هر جامعه‌اي قدرتهاي گوناگوني وجود دارد كه گاه در تعامل و گاه در تضاد با يكديگر به تعادل و توازن و بسط يكديگر مي‌پردازند. كه مي‌توان با نام قدرت علمي، قدرت تكنولوژي، قدرت تبليغي، قدرت ديني و روحاني و قدرت سياسي از آن‌ها ياد كرد. در اين ميان ملموس‌ترين، عظيم‌ترين و گاهي فاجعه‌آميزترين قدرت ها، قدرت سياسي است، كه در جوامع گوناگون بنابر فراخور تجارب فكري و تاريخي خود به عدم وحدت يا عدم تكثر هويدا مي‌شوند.

قبل از بيان روابط قدرت سياسي و قدرت ديني لازم است نيم نگاهي به ماهيت ديني بيافكنيم و آنرا از باب يك قدرت با سلسله مراتب دروني آن بشكافيم. دين همواره به دليل اعتقاد به موجودات روحاني به حوزه باورهاي متافيزيكي و مافوق طبيعي تعلق داشته و در بطن خود به تفكيك قدسي و غيرقدسي پرداخته، چنان كه از اشياء گرفته تا انسان ها در اين مرزبندي جايگاهي داشته و دارند. به اين دليل رازآلود و مبهم خيل كثيري از دين‌شناسان دين را از مقولات فردي كه درصدد تهذيب و مهار نفس است برشمرده‌اند. در واقع مدعاي دين رستگاري و رهايي فردي است كه با تعاليم و آدابي درصدد رسيدن به اين مقصود است.

خارج از مباحث دين‌شناسانه، هركس در بدو مواجه با دين مي تواند چنين تقسيم‌بندي را مشاهده كند: كساني كه سر تسليم فرود آورند و كساني كه سر تسليم فرود نياوردند. بعد از انتخاب اول، وارد مرحله ديگري خواهيم شد كه مراتب و انواع دينداري درخور و مناسب با وضعيت روحي فرد است. مراتبي كه هر يك تاملات و اعمالي درخور آن جايگاه را از فرد ديندار طلب مي‌كند. به طور مثال در دين هندو سه راه: طريقه عمل يا كردار(انجام وظيفه و بي‌نياز ساختن خود از نتايج آن)، طريقه علم (معرفت يا فرزانگي)، طريقه اخلاص(طريق عشق كه التهاب و جذبه عرفاني و پيوند عابد و معبود است) وجود دارد و يا در دين اسلام با سه نام شريعت و طريقت و حقيقت شناخته مي‌شود. اگر از مدعاي حق و باطل يا درستي و نادرستي خود دين فاصله بگيريم. آنچه در مقابل ديدگانمان رخ مي نماياند، صافي و موانع عبور گوناگون است، كه به تفكيك وضعيت‌هاي گوناگون افراد دست مي‌يازد. از اين رو هر چه ب سمت سر هرم نزديكتر شويم حجم آن كاهش يافته و با تعداد كمتري از افراد روبرو مي‌شويم. به گونه‌اي سه دسته انسان شكل مي‌گيرد: انسان‌هاي خاص، انسان‌هاي عوام، انسان‌هاي ملحد(به معنايي كساني كه التزام به دين مورد نظر ندارند). با اين كه مدعاي ابتدايي اديان مساوات و برقراري عدالت مي‌باشد، اما به دليل مراتب دينداري و استعداد و ظرفيت افراد در مواجه با دين به نوعي سلسله مراتب طبقه‌اي نيز شكل مي‌گيرد. كه اين مورد نه فقط در دين كه در قدرت‌هاي ديگر نيز قابل رويت است. در واقع گويا در هر رشته از تاملات انساني ما ناچاريم كه سلسله مراتب پويايي و شكوفايي را بپيمائيم. در نتيجه با وجود اختلافات مراتب، شاهد اختلاف ادبيات و اعمال دينداران هستيم. در واقع انتظار همساني و يكساني دينداران بيهوده و غيرواقعي است.

با تمام اين وجوه مي‌توان سه نوع رابطه بين قدرت دين و قدرت سياسي پيش رو داشت: 1. رابطه دوستانه و يگانه 2. رابطه قهرآميز يا ستيزجويانه 3. رابطه منتقدانه و مصلحانه. حال بسته به بستر جامعه و اوضاع فكري و تاريخي يكي از اين روابط شكل مي‌گيرد. 

رابطه قهرآميز يا ستيزجويانه يا به بستر فكري بستگي دارد و يا به نوع رفتار حكام و سياستمداران. در نوع اول، عده‌اي قرار دارند كه در پيشگاه مردم تارك دنيا يا راهبان خوانده مي‌شوند. كساني كه قدرت خصوصا از نوع سياسي را با چشم تباه كننده روح و پلشت ويرانگر مي‌نگرند. اينان معتقدند كه نفس انسان را بايد از هر نوع اهريمن به دور نگه داشت و قدرت بزرگترين هيولاي ويرانگر تهذيب نفس است. اهريمني كه آسان تر انسان را مي‌فريبد و به مسلخ مي‌كشاند. از اينرو نه تنها از مناسبات قدرت سياسي و اجتماعي مي‌پرهيزند كه براي مهار نفس خود حتي به رهبانيت و انزوا و عزلت روي مي‌كنند و سر در گريبان "نخواستن و نطلبيدن" مي‌كشند. 

عده‌اي ديگر از دينداران از آنرو نسبت به قدرت رابطه قهرآميز و ستيزجويانه دارند كه نوع رابطه اي حكومت با آنان برگزيده و درخور شايستگي مقام انسان و باور آنان نمي‌باشد. حكامي كه استبداد باور پيشه كرده و ظلم و ستم بر باورهاي ديني افراد را از فرامين خود قرار داده‌اند. دينداران را به جرم دينداري تحقير و از حق مسلم احترام به باورهايشان دريغ مي‌ورزند. متاسفانه مي‌توان ردپاي اين استبداد را در حرمت ننهادن به باورهاي افراد حتي در دوران معاصر نيز يافت، كه اين نيز خود نمونه‌اي از ظلم و ستم حكام است. 

رابطه ديگر در پيوند قدرت سياسي و قدرت ديني رخ مي‌دهد. يعني قدرت سياسي كه قرار است تعيش دنيا كند، دست در دست تعيش آخرت مي‌گذارد و ورود به حيطه خصوصي افراد را از لوازم كاركردي خود قلمداد مي‌كند. و همراه با خود فيلتر ديني را بر صدر صافي سياسي مي‌نشاند. در اين وجه قدرت سياسي قداست مي‌يابد و غيرقابل خدشه مي‌گردد، يعني مهمترين وجه آن حفظ اين رويكرد(قداست‌بيني) مي‌گردد و هرگونه ضربه به اين رويكرد را ضربه‌اي باطل و ستيزه‌جويانه قلمداد مي‌كند. از اين رو مرزبندي «خودي» و «ناخودي»، «دوست» و «دشمن»، «حق» و «باطل» و ساير وجوهي كه نمايانگر دوقطبي شدن و به‌سان سياهي ـ سپيدي ديدن است را به همراه خود وارد عرصه سياست مي‌كند. البته بايد همواره در نظر داشت كه طيف و گستره اين مرزبندي با نوع دينداري رابطه مستقيم دارد، اما اصل اين خط‌كشي را نمي‌توان انكار كرد. دين با خود مدعاي حقيقت‌گويي را به سياست پيوند مي‌زند و عرصه دنيا و آخرت افراد را اشغال مي‌كند. از اينرو قدرت‌هاي ديگر جامعه را به خدمت خود درآورده تا نقش معلمانه يا پدرانه را در تاديب شهروندان خود تمام و كمال به ظهور رساند. از اينرو قدرت علمي، قدرت تبليغي، قدرت تكنولوژي به ابزار و وسيله‌اي مبدل مي‌گردند كه اهداف ديني و سياسي حاكمان را به مردم تعليم، تا افراد را به سمت آن جهت‌دهي كنند. و هر ناخودي بر نهج و نسق باطل، گمراه و به گونه‌اي مفسد تلقي مي‌شود.

رابطه ديگر، رابطه اصلاح گرانه و منتقدانه قدرت ديني نسبت به قدرت سياسي است. يعني با عدم اتحاد با قدرت سياسي و به رسميت شناختن تعيش دنيايي براي رفاه انسان‌ها، خود در نقش مرشد و متنبه ظاهر مي‌شود. در واقع آباداني دنياي را بر دستان متخصصان سياسي مي‌نهد و خود نقش نظاره‌گر و منتقد را بازي مي‌كند تا وظيفه طبابت روحاني را به دور از تنش‌ها و آفات فضاي سياسي دنبال كند. اين وضعيت در جوامعي كه دولت برپايه نظريه ليبرال دموكراسي استوار است، قابل رويت است. در واقع اين قدرت سياسي همواره با قدرت‌هاي ديگر در جامعه تنه به تنه زده و لاغر و نحيف‌تر مي‌شود، گويا دائم در برابر خواست‌هاي مردم عقب‌نشيني كرده، تا از پس رفاه شهروندان خود به خوبي برآمده و همواره آنان را راضي و خشنود سازد. قدرت ديني در اين جوامع خود مبدل به قدرتي محدود كننده سياست و مدعي خواست و تقاضا از آن مي‌گردند. نقش نظارت بر سياست را دنبال و به عنوان تاديب كننده قدعلم مي‌دارد و از قدرت خود در حوزه فردي بهره مي‌جويد. در چنين نوع رابطه‌اي، سياست به دنبال رفع نيازهاي ابتدايي و مادي شهروندان رفته و راه‌هاي معنوي زيستن را براي افراد ميسر مي‌سازد. در چنين جامعه‌اي شايد بتوان از واژه پلوراليسم قدرتها نام برد كه هر قدرت در جايگاه خود مغتنم و محترم شمرده شده و راه را براي شكوفايي و باروري همه استعدادها و امكانات جامعه باز مي‌گذارد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:33  توسط عقیق  | 

توهم متافيزيكال

بنژامين كنستان مي‌گويد:"موجودات واقعي را فداي موجودات موهوم مي‌كنند و افراد در برابر توده قرباني مي‌سازند".  نزاعي كه بين دينداران و لائيك ها، بين تجربي مسلكان و ايده‌آليست محورها همواره باقي است. و  آيا واقعا بشر چيزي جز ارزش‌ها كه ملموس با زندگي بشر رابطه تنگاتنگ دارد؟ چگونه مي‌توان عالم ماوراء يا آرماني يا هر نوع متافيزيكي را برجاي وجه اشتراك خواست‌هاي بشري نشاند؟ به نظر مي‌رسد چنين تصوري توهمي بي‌اساس است، و دم از عناصر غيبي زدن و با حكم آنان بشر را تحت آزار يا تحديد قرار دادن بيش از مجيزگويي، يك ساديسم لاعلاج است. 

گويي تنها ارزشهايند كه در بطن وقايع قابل رويتند و جزئي ذاتي محسوب مي‌شوند. و همين ارزشهاست كه از لوازم انساني بودن بشر به حساب مي‌آيد. و از اين راه مي‌توان موجبات تفاهم آدميان را فراهم ساخت.

هر قدرت متافيزيكي يا ديني يا هر چه در اين قالب مي‌گنجد بايد در همين حصر بماند و فراتر رفتن و تصاحب قدرتهاي ديگر، چون قدرت سياسي جز ضرر چيزي را ماحصل نخواهد داشت. با اين كه فضاهاي مبهم  و رازآلود براي رشد فرديت فرد لازم است، اما حضورش در عرصه مديريت و اجتماع هولناك و مضر است و به هر نوع رفتاري خواهند انجاميد. ضرري كه ريشه بر تيشه انسانيت خواهد زد و انسان را از انسان بودن خود جدا و مبدل به موجودي مسخ شده خواهد كرد، كه چون ماشين دستور رسيده را بدون هيچ تحليل و تجزيه‌اي به اجرا خواهد گذاشت. و چون اينجا زمين است و متصديان آدمند، اوضاع به بدخيم‌ترين وجه ممكن نمايان خواهد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:17  توسط عقیق  |