گفتار خود را با طرح يك پرسش آغاز ميكنم: آيا قدرت سياسي در تمليك يك صنف از جامعه و بلندگوي تكآواز يك ايده است يا تعلق خاطرش متكثر از ايده هاي شهروندانش است؟ به نظر مي رسد جوامع امروز برخلاف دوران كهن متشكل از تفكرات گوناگون و برنهج و عمل متفاوت زير علم مليت واحد متمركزند. جامعهاي كه پايههاي بقايش آبشخور قدرتهاي موجود آن است، كه عظيمترين و ملموسترينش قدرت سياسي است. قدرت سياسي به دليل ماهيت و ذات گسترشطلبش، همواره از پذيرش حد و مرز امتناع كرده و استعداد بالاي فاجعهآفرينياش را به رخ كشانده است. لجام گسيختگياي كه از ديرباز طيفهاي مختلف فكري را براي ممانعت از بحرانآفريني و اصلاح و انحصار آن در انضباط رفتاري و گفتاري مشغول داشته است. و بزرگان هر خاك و سرزميني را مجبور به تاديب و پند حكيمانه يا كلام شماتتآميز به عرصه قدرت سياسي داشته است. و از اينروي يكي از زيرشاخههاي مهم اخلاق(يا عقل عملي) همواره سياست بوده، كه امروزه به دليل فراخي و گستردهگياش صاحب كرسي مستقل و مجزا گشته است.
در نگاه سنتي هر گاه به سياست نظر افكنده شده، پرسش از «چه كسي» و معطوف به خصوصيات فردي حاكمان بوده است، و متون مدينههاي فاضله را شرايط رهبر و حكمران اشغال ميكرده است. اما با گذشت زمان و به دست آوردن تجارب زيستي بيشتر براي بشر و نگاه درس آموز به گذشته و تاريخ، ثابت شد كه همواره حكومت عادلانه عمري كوتاه را سپري ميكند، زيرا كه مهابت قدرت سياسي عدل را از كف حاكمان ميربايد و خودشيفتگي را جايگزين آن مينمايد. از اينروي «چگونگي» جايگزين «چه كسي» شد، و نحوه و روش اداره امور اهميت يافت. پرسشي كه معناي استبداد را تحت شعاع خود قرار داد، دوران سنت استبداد در معناي مستبد شناخته ميشد كه همراه با اعمال ظالمانه و ستمگرانه بود، و در دوران جديد معناي روششناسانه يافت و «تمركز زياد قدرت» را دربرگرفت. نسبت عام و خاص مطلق، يعني به استلزام منطقي نمي توان گفت كه هرجا تمركز زياد قدرت وجود دارد، ظالم و ستمگر موجود است، اما ميتوان گفت كه هرجا ظالم و مستبد موجود است، تمركز زياد قدرت وجود دارد.
استبداد براي بشر امروز به هر نحوي برخلاف عقل و عدالت است و خواري آور. استبداد و لو بتواند مردم را راضي نگاه دارد، منكر حقوق آنان خواهد بود. مشاركت در اداره امور خود، مانند عدالت، يكي از مقتضيات ذاتي انساني است و غايتي في نفسه به شمار ميآيد.
اگر لازمه عقل آن باشد كه در حدود معمول، انسان را به درك جهاني واقعي قادر سازد پس بايد گفت كه توانايي گزينش نيز از لوازم عاقل بودن است. كساني كه به دنبال عرضه زندگي آرماني هستند در واقع در پي مسخ كردن انسانها از انسانيتشان ميگردند تا آنها را به موجودات مغزشويي شده و خرسند از كابوس خودكامگي مبدل سازند. در واقع تضييق و محدود ساختن دايره گزينش انساني، صدمه زدن به انسانهاست. انسان موجودي خلاق و خودگردان است و از اينروي زمينه خوشبيني محتاط و بسيار مشروط درباره آينده معنوي و فكري بشر را به دست داده است.
در واقع مصداق استبداد و مستبد را با توجه به نحوه و روش و نتايج اعمال سياستمداران ميتوان يافت. چنان كه در دوران مدرن نیز مصداق دو اندیشهای که در عمل خانمان سوز و خانمان برانداز بوده اند، را مييابيم كه یکی بر پایه عدل و مبارزه با اختلاف طبقاتی و سرمایه داری، و یکی بر پایه ناسیونالیسم عرفانی به قطب قدرت در قرن نوزدهم مبدل شدند.
فاشيستها آشكارا ارزش هرگونه روش عقلاني سوال و جواب را نفي و طرد ميكردند. و افراد را آموزش ميدادند به اين دليل كه مطلقا دلواپس مسائلي كه طرح و بحث آنها ثبات حكومت را در مخاطره مياندازد، نشوند؛ ساختن و پرداختن چارچوبي قوي از نظامات و اسطورهها و آداب و انديشهها كه حكومت را ار تكانهاي ناگهاني يا از پوسيدگي تدريجي مصون دارد، راهي است كه به ظهور ايدئولوژي هاي مربوط به حكومت مطلقه انجاميد.
کمونیست و فاشیسم اگر از لحاظ نقطه نظر با هم متفاوت و متضاد بودند اما به یک نسخه عمل کردند. در واقع هر دو از توده مردم جز وفاداری و اطاعت مطلق و تسلیم و انقیاد تمام در برابر رهبران نمی خواستند، و معتقد بودند که اگر زنجیرها فروبشکند توده مردم مانند عنتری که لوطیش مرده باشد دچار کلافگی و سردرگمی خواهند شد. پس چه باید کرد؟ باید کاری کرد که مردم ارزشهای عرضه شده از طرف حکومت را بی چون و چرا بپذیرند. باید زمینه بحث را محدود ساخت و مردم را از طرح پرسشهای زیاد، و چون و چرا کردن درباره امور، بازداشت. احساس خودبزرگ بینی توده و اعتماد مفرط آنان به زمامداران خود، می تواند نوعی مصونیت در برابر نفوذهای نامطلوب ایجاد کند و ذهن مردم را از توجه به جریانها و افکار تازه منصرف گرداند. چنین مردمی خود را از هرگونه وسواس و تردید و اضطراب فارغ خواهند یافت و به دیده تحقیر و تمسخر و تنفر در بقیه دنیا خواهند نگریست.
و چنین بود که فاشیسم و کمونیسم هر دو به سیاست شستشوی مغزها روی آوردند و نسبت به هر فکر و هر کس که گمان می بردند از چارچوب مجاز می خواهد پافراتر نهد خصومت ورزیدند و برای جلوگیری از انحرافها به سانسور توسل جستند و هر کس را که نتوانست خود را با آنان هماهنگ گرداند به اختلال مشاعر و بیماری روانی متهم ساختند، یا بر چسب "دشمن خلق" بر او زدند.
«اين طرز تلقي نوين يعني سياست مبتني بر تقيل و تحديد و ستيزه و درماندگي از طريق عقيم كردن و متوقف ساختن عوامل موجده آن، طبعا كنجكاوي محض و بيطرفانه را دشمن ميدارد، يا دست كم نسبت به آن بدگمان است و هر هنري را كه آشكارا فايدهاي به جامعه نرساند نوعي حماقت ميانگارد. اين مشغوليتها، اگر هم خطري جدي به شمار نيايد، بر حسب اين نظر، امري نامربوط و پر خرج و تحريك كننده يا وقتگذراني بيهوده تلقي ميشود، كه مايه تضييع و انحراف نيروهايي ميگردد كه آسان بدست نيامده است و به همين جهت بايد مصممانه و مستمرا در خدمت ساختمان اجتماع و حفظ كليت توجيه شده آن بكار گرفته شود. طبيعي است كه به موجب اين طرز فكر، كلماتي چون حقيقت، افتخار، تعهد يا زيبايي، صرفا به سلاحهاي تهاجمي يا تدافعي تبديل ميشوند.»
1 و منجر به سانسور شديد و انزواي كامل از باقي دنيا(دنياي آزاد دست كم به معنايي كه مردمش هنوز آنچه را ميخواهند ميتوانند بر زبان آورند و كلمات هنوز كاملا سازمان نيافته است) ميشود. البته اين وضع، تمام آثار و نتايج غيرقابل پيشبيني و خطرناك خود را به همراه خواهد داشت. و نوعي افراد را كه "مهندسان روح بشر" باشند براي امحاء كليه نفوذهاي رقيب با برنامهاي مركزي بسيج و سازماندهي ميكند. اينان شهود و غريزه را جايگزين علم مينمايند. و با قلع و قمع ريشه هر گونه شك و ترديد، كوشش ميكنند تا مسائل ناراحت كننده را طرد و تخطئه كنند، و يا با آموزش افراد آنان را از طرح چنين سوالهايي برحذر ميدارند.
متفكران عرصه سياست دموکراتیک معتقدند، باید از هر نهج و روشي كه تكصدايي و تكمحوري را در متن خود دارد، پرهيز کرد و تكثر آراء شهروندان را مغتنم و محترم شمرد و از پتانسيل روش پلوراليستي موجود در جوامع سود جست. روشي كه تمركز زياد قدرت را هرگز به رسميت نميشناسد و در عمل و نظر از يك كاسهگي قدرتها دوري ميكند تا قدرتها را به قدرت سياسي پيوند نزند و تيغي را بر دستان رهزن ندهد. و با پذيرش توازن قدرتها، تعامل و تعارض ميان آنان را خجسته و ميمون انگاشته، تا هر نوع خشونت نظري و عملي را تعديل و تا حد ممكن به محو آن تلاش نمايد، تا بستر هر نوع خلاقيت در عرصههاي گوناگون را بر روي شهروندان بگشايد. حادثه مباركي كه در حكومتهاي توتاليتر و مطلقه هيچگاه به منصه ی ظهور نخواهد رسيد.
«هين قفس برگير تا اين يك نفس باقي است ما را»
1. چهار مقاله آزادي، آيزايا برلين.